Thursday, December 18, 2008

سردرگمی های کابوس وار شبانه

تا حالا وقتی داری یه لیوان آب یخ می خوری یهو یخشو اون یخ بزرگ رو
قورت دادی؟
انگار یخ قورت دادم
دارن تو دلم رخت می شورن انگار
چقدر احساس جور واجوردارم نسبت به یه موضوع
دارم از پا میوفتم
بار ایمان و وظیفه شانه میشکند مردانه شو؟ اگه نخوام باید کیو ببینم؟
چقدر خاطره جمع کردم چقدر در حق خودم بدی کردم
حالا خاطره ها رها نمی کنن منو لعنتی ها از دستشون چه جوری فرار
کنم؟
چقدر پرتم از زندگی چقدر گیجم هنوز
چقدر از شب از خواب از خواب دیدن میترسم
چقدر منتظرم
منتظر یه لحظه فراموشی یه لحظه آرامش
یه لحظه همین زیاده لعنتی؟

3 comments:

Roham said...

There could not be any other bad luck in your life. You've already had all of them.
I missed you so much. Hope to see you soon.

مانی said...

چقدر این نوشته ات حرف منه

Anonymous said...

من از تکرار تنهايي ام در اين کوچه ها ی دل تنگِ پر باران، بی تو، می ترسم.