Friday, February 27, 2009

استخوان







می دانی اینها چه هستند؟یا بهتر بگویم که هستند؟




باز هم خاوران این بار به چه حال گویمت چه دیده ام؟




دست برادری بود یا پای پدری نمی دانم نمی دانم




لحظه ای دیگر گوشه ی پیراهنی, پاره, پوسیده انگار می گفت :اینجایم نگاهم کن




پیراهن مردانه پر از استخوان سینه انگار قلبی بزرگ هنوز درون اش می تپید




انگار می گفت: بگو به همه بگو که من هنوز اینجایم




انگار هنوز شور مبارزه داشت




4 comments:

حسین said...

دوست خوبم آنقدر دردناک است که زبان و قلم باهم از کار میفتند از روزی که وبلاگت را پیدا کرده ام در وبلاگهای فعال وبلاگم میباشی و گاهی هم در بلاگنیوز لینکت داده ام برای یکایک شما عزیزان صبر آرزومندم

Anonymous said...

اون کسی که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده است.زنده باد نام و خاطره ی چریکهای فدایی و مجاهدین خلق ایران.نبرددلیرانه اتحادیه کمونیستها در آمل 60

Tameshk said...

سلام علی کوچیکه
دلم برای همه برو بچ تنگ شده: من و که یادت هست!؟ من یه سه چهار روزی طول کشید تا همه پست هات و خوندم و کشف ات کردم.
تا زود زود
(ر.)تمشک

Hamed's friend said...

حامد روحی نژاد محکوم به اعدام شد
http://rouhinejad.blogspot.com/
تو رو خدا رسانه ای کنید